برای از نو شدن
سالهای غفلت خورشید؛
با کمی خجالت
آب می شوند
آدمکهای برفی مان.
(ف.وجدان)
...تا آنکه همه چیز غرق در نور شود؛ جاده، زمین، دیوارها، گنبد؛ بی آنکه خودش حتی یک ذره روشن تر شود...
سالهای غفلت خورشید؛
با کمی خجالت
آب می شوند
آدمکهای برفی مان.
(ف.وجدان)
این آبی بی آسمان "حراج"
* پ.نوشت : این جمله رو روی یک پارتیشن سبز ٫ جلوی تئاتر شهر خوندیم.
نبودی
و
برف ...
سرد بود
خواب بود
و پیاده روی دیگر نمی چسبید !!
ف.وجدان
طناب اعلاء
کلفت و مقاوم
پارگی ناپذیر
مخصوص آدم های گردن کلفت
بدون درد / تضمینی
"همراه با آموزش گره زدن رایگان"
ف.وجدان
روز را به شب می رسانم
و شب را به روز...
من برای وصل کردن آمدم
ف.وجدان
یک قوطی گرد سبز میزارن کف دستم. میرم توی دسشویی. توی قوطی دراز می کشم. لرزم میگیره.دستام رو جمع می کنم توی سینه ام و خودم رو مچاله می کنم. در قوطی رو می بندم. همه جا تاریکه. چشمام گشاد شدن و دنبال نور می گردن. صدای مادرم میاد که میگه : "تو قبول شو، من یه کاریش میکنم بلاخره". پدرم سوار یک نخ سیگار بزرگ شده. جلو میاد و میگه :" فدای سرت؛ دختر خوبی هم نبود؛ چیزی که زیاده دختر خوبه. نگران نباش". وارد اتاق خواهرم میشم. جلوی آینه ایستاده. سرش رو تراشیده. روی پیشونی و لپ هاش با سرمه خط های سیاه کشیده. برمیگیره بهم نگاه میکنه و قهقهه می زنه. ترسناک شده. روی هوا چرخ می زنه و میگه :" دیدی گفتم...دیدی گفتم...حقته....آره, حقته". دست یه نفر رو روی شونه ام حس میکنم. برادرمه. میگه :"بیا این جمله رو روزی دویست بار با خودت تکرار کن تا همه چی خوب بشه". از توی کاغذ کف دستش حروف های سیاه روی هوا بلند میشن و تبدیل به یک جمله میشن : کشتم شپش شپش کش شش پا را... و بلند با خودش تکرار می کنه : کشتم شپش شپش کش شش پا را. میره دست خواهرم رو میگیره و هر دو با هم تکرار می کنن : کشتم شپش شپش کش شش پا را... کشتم شپش شپش کش شش پا را. آقای احمدی, معلم فیزیک دوران دبیرستان, صدام میکنه. میگه : " اگه فقط یه بار یه نفر رو ببینی که داره چراغ قرمز رو رد میکنه، دیگه تا آخر عمرت موقع رد شدن از چراغ سبز، استرس و ترس داری. " آقای احمدی میره و همه جا دوباره تاریک میشه. یه چراغ سفید روشن میشه. روی یه صندلی یه نفر نشسته که توی دستاش یه تنگ بزرگ رو نگه داشته. توی تنگ پر از برگه های سفید کوچیکه. یه برگه برمی دارم. روش نوشته شده : مثبت. صدای خواهرم میپیچه توی فضا : حقته...آره٫ حقته! همه جا دوباره تاریک میشه. دوباره لرزم میگیره. یک نفر در قوطی رو باز می کنه. صدایی بلند میگه : آقای دکتر...آقای دکتر, پیداش کردیم؛ مثبته.
ف.وجدان
سرش را بیرون آورد. بیاد نیاورد کجاست؛ برایش چندان هم مهم نبود. تنها مهم این بود که حس میکرد هنوز فصل جفت گیری فرا نرسیده است؛ هوا اینطور نشان می داد. کمی گرسنه بود اما نه آنقدر که بخواهد خطر کند و بیرون بماند. نبود بالهایش را حس نکرد. سرش را برگرداند داخل برف. آوازی نوید بخش را زمزمه کرد تا هم سرش گرم شود و هم دلش!
پ.نوشت : ضمیمه
ف.وجدان
برده های بومی/ نرده های بومی
ضد زنگ بومی/ زن قشنگ بومی
دریای بومی /ماهی بومی/ تنگ بومی
راه و چاه و خون و تانک و جنگ بومی
علم و چرک و شرک بومی
اینترنت و شبکه و مرگ بومی
به کجاها برد این بوم ما را؟
قبر بومی/سنگ قبر بومی...
ف.وجدان
- آدم خود به خودی اینطوری میشه؟
پسرک با شلوار پینه بسته روی پله های نزدیک در نشست. از همیشه جدی تر بود. دستهایش را روی هم و روی زانوهایش گذاشت. هر وقت می خواست مثل بزرگترها صحبت کند دستهایش را روی هم می گذاشت.
- نه؛ مال جنگه!
"ایستگاه ایران خودرو"
- چی؟؟
- توی جنگ اینطوری شدن!
پسرک نمی دانست توی جنگ چطوری پای آدمها آن طوری می شود. پسرک تا به حال جنگ را ندیده بود.
- آخه یکی از دوستام هم پاش اینطوری شد. سرما خورده بود. پول نداشتن ببرنش دکتر. بلاخره همسایه ها بردنش دکتر؛ وقتی برگشت روی یکی از همین صندلی ها نشسته بود.
مرد کاپشن چرم به تن داشت و کیف دستی اش را روی زانو هایش قرار داده بود. دستهایش را روی هم و روی کیفش گذاشته بود و چشمانش را به چشمان پسرک دوخته بود. تا اینکه پسرک گفت : سختت نیست با مترو میآی تهران؟ هر روز این راه رو میری و برمیگردی؟ کرج سر کار می ری؟
- آره. چند سالته؟
- ده سال.
- مدرسه نمیری؟
- نه... یه دونه فال می خری ازم؟
"ایستگاه تهران" مسافرین محترم، ایستگاه پایانی می باشد. لطفاً به آرامی واگن ها را ترک نمایید.
ف.وجدان(۷/۱۰/۱۳۹۰)
مامان می گفت سر پیری عقلش رو از دست داده. اما بابا دوست داشت بهش بگه باغچه؛ به یه متر زمین بدون موزاییک که اگه بیل توش فرو میکردی، سر بیلت به سیمان می خورد. بابا کار خودش رو میکرد و گوشش به غرغر کردنای مامان بدهکار نبود. وسط اون حیاط کوچیک که ده متر هم نمی شد، موزاییکای دور و ور اون یک متر رو کنده بود و تا نزدیک دیوار حیاط گسترشش داده بود. اولا هیچ معلوم نبود چی توی سرشه. هی اینورو می کند و هی اونور رو خاک و کود می ریخت. یه روز هم که مامان خونه نبود، یه کارگر کلنگ به دست آورد و دو نفری افتادن به جون زمین. وقتی دور و ور باغچه رو - که حالا دیگه حتی مامان هم بهش می گفت "باغچه"- سنگای رنگی ریخت و حسابی مرتبش کرد، تازه می شد امید داشت که شاید بشه یه چیزایی توی خاکش کاشت. فصلش که شد، باغچه اش رو به چند قسمت کرد و هر قسمت رو با بذرای مختلفی بارور کرد. بابا اون سال قبل بهار، بعد از اینکه کارش با باغچه اش تموم شد، از دنیا رفت. بهار که اومد، به جز قسمت وسط باغچه اش که کچل مونده بود، باقی قسمت ها پر شده بودن از سبزه و گل های رنگارنگ . مامان گفت بابا وصیت کرده که تا سالش نشده، به باغچه اش دست نزنیم و فقط بهش آب بدیم. به همین خاطر ما هم بی خیال اون قسمت خالی باغچه شدیم. سال بابا نرسیده، مامان هم از دنیا رفت و ما هم اون خونه رو به حال خودش رها کردیم و رفتیم دنبال سرنوشتمون.
بعد از سالها ، از بالای ایوون که به بید مجنون باغچه مون نگاه می کنم، بابام رو می بینم که داره با بیلچه ش خاک رو زیر و رو می کنه و میگه : هنوز خیلی مونده تا بفهمی این خاک چقدر می ارزه! اشکام رو هنوز پاک نکردم که داد می زنه : بی عرضه! لااقل سالی یه بار این علفای هرز رو بکن. دارن جون خاک رو می گیرن!
* برای هدایت. و باقی هدایت هایی که کسی از رفتنشون خبر دار نمی شه.
ف.وجدان (۱۱/۹/۱۳۹۰)